| نمايشنامة آييني رابچري |
|
|
|
| نوشته شده توسط دکترافشین پرتو |
|
رابچري نمايشنامة آييني بهارآيي صحنه: ميدان بازيگران: راوي / چاروادار / خورشيد / رابچره ابزار: چوب آهو کیسه چهار زن کرنا شش مرد کرب بچه سنج انگشتی نوازندگان داس دوک پشم ابر پوشش آهو پوشش بره پوشش قاطر پوستین
ساز بسيار غمگين مي زند. زمستاني. زمستان است. برف مي بارد. زن ها نشسته اند. نخ مي ريسند. دوك ها مي چرخند. مردها نشسته اند. داس تيز مي كنند. ساز نوايي تند تر مي زند. بچه اي مي خواند: رابچري رابچري مي آهو صارا بچري بچه و زن ها مي خوانند: جير بچري جور بچريبچه و زن ها و مرد ها مي خوانند: مي آهو مُرغُنه خُره صت تا بِ كم تر نُخُره و همه با هم مي خوانند: رابچري رابچري مي آهو صارا بچري جير بچري جور بچري مي آهو مُرغُنه خُره صت تا بِ كم تر نُخُره مي آهو مُرغُنه خُره صت تا بِ كم تر نُخُره ساز بسيار غمين مي نوازدآهويي مي آيد. خسته. سرما زده. عليل. مي نشيند. سرش را بر زمين مي گذارد. گويا مُرده. همه مي خوانند: رابچري رابچريسكوت. زن ها مي خوانند: مي تنبَلِي بُمُردَي؟ مردها مي خوانند: نه نه نه ، هَلا نُمُردَي زن ها و بچه مي خوانند: اي واي مي تنبَلِي ئو مي چرخِ چَمبولِي ئو راوي مي آيد. مي گويد: روايت روايتِ انتظار است و ستيز. ستيز ميان خير و شر، ميان نور و ظلمت، ميان سوز سرما و تف گرما، ميان آفتاب و ابر،بهار و زمستان. روايـت روايتِ انتظار است. نشستن و چشم دوختن. تا بيايـــــد. از كوه ها، از گردنه ها، از لابلاي برف، از دلِ كولاك. چرخ ها بچرخيد. دوك ها بچرخيـد. فلك بچرخ. ماه در پي ماه بيار و سال در پي سال. زمستان را بِبَر و بهار را بيار. بگذار بيايد تا بـر جــاي گامش سبزه رويد. بگذار بگردد و دهان بر سبزه سايد تا از هُرم نفسش سرما از تن سبزه بگريزد و سبزه برويد. بهار آيد. برف مي بارد.دوك ها مي چرخند.راوي مي چرخد و مي گويد:من از بلنداي ديلمان سخن مي گويم. پژواكگاه تاريخ و افسانه و اسطوره. از دياري كه سيا گالشش مي آيد، آن گاه كه بايد بيايد. از دياري كه در دل فسانه هايي كهن از ديريـــن روزگاران دارد. يكي نيز اين است. آهويي و آهوگرداني كه با يارانشان پيام آور بهــارند. شكننده ي زمستان و سرما. از دل سرما مي آيند. سرما زده. در دلشان گرمي بهار است. خانه به خانه مي روند و كوي به كوي. مي خواننــــد. مي رقصند. نيايش مي كنند با رقص و با خواندن. از داده هاي مردم كيسه اي پُرمي كنند تا به خانه هايي در آيند كه در انتظار بهار نشستــه اند بي چيز. براي آن خانه ها هم بهار مي برند و هم مالِ گذرانِ روزگار. دارنده دَهِشَش را به افزونيِ فردايِ مالَش مي بيند و گيرنده گرفته اش را دريافتِ بركت. برف مي بارد. دوك ها مي چرخند. بچه در كنار آهوي سر بر زمين نهاده مي نشيند. زن ها غمين مي خوانند: رابچري رابچري مي آهو را رايِ چره مي آهو مُرغُنه خُره صت تا بِ كم تر نُخُره مي آهد ديمِ لكّه دَرِه سيفيد قُرُن سكّه دَرِه اي آهو يه نازي بوكون شير بچه يه وازي بوكون اي آهو جان گوله ريش تو واز بوكون اربابِ پيش اربابِ جيف سكه دَرِه ده صت تومَن بيشتر دَرِه راوي مي آيد. چوبي بلند دردست دارد مانند تيرِ كمان. رنگارنگ. مي گويد: بيا. دل كوه ها را پاره كن و تن برف را و زمستان را. راوي پوستيني بر تن مي كشد و به گوشه اي مي رود. تلاش مي كند بيايد. او همانست كه بايد بيايد. برف مي بارد. ساز نواي ستيز مي زند. آواي سرما و برف و كولاك. راوي پوستين پوش با برف و كولاك مي ستيزد. برف مي ايستد. ابرهاي سياه آسمان را در مي نوردند. زن ها مي خوانند: زمستون شو دَرِه مو بي قرارم بهار اَمه دَرِه مو حال ندارم زمستون شو دَرِه با آه و زاري اَمي عيت مئدَرِه نوروز به شادي مردها مي خوانند: بميرم بميرم بميرم مو تي سورخ گولانِ رِه بميرم و همه با هم مي خوانند: اِي مي جونِ رابچري بهار بييَي تي چر چره و بچه در كنار آهو مي رقصد. ساز گاه شاد و گاه غمين مي نوازد. دو ابر سياه از دو سو مي آيند. و دو مرد ابر سياه مي شوند ابرها سياهند و در آسمان مي چرخند. راوي كه چاروادار شده اسبي را مي راند. با كولاك در ستيز است. از خورجينش خورشيد را بيرون مي آورد. ابرها مي خواهند خورشيد را بگيرند. جنگ ميان ابرهاي سياه و خورشيد. يكي از مردهاي بازمانده كرنا بر مي گيرد. آواي كرناي جنگ. خورشيد به مبارزه بر مي خيزد. ستيزه اي سخت ميان خورشيد و ابرهاي سياه. كشتي گيله مردي. ساز آواي كشتي گيله مردي مي زند. خورشيد سه ابر را مي اندازد. زن ها هلهله مي كنند. دو مرد بازمانده شادي مي كنند. دو مردي كه ابر شده اند هلهله مي كنند. يكي از ابرهاي سياه به صحنه آمده قوي است. و خورشيد خسته. زن ها و بچه و مردها چشم دوخته به مبارزه. خستگي را مي بينند و خورشيد را مي ستايند و به تيمارش مي پردازند. ساز اسطوره وار آوا سر مي دهد. مردها مي خوانند: چالنگه مالنگه چالنگه مالنگه زن ها مي خوانند: مَه بده مَهتو بده يه كله آفتو بده يه كله مَهتو بده اَمي علفونِ كوه بپيس امي گوسندُ ن سُم بپيس مردها مي خوانند: چالنگه مالنگه چالنگه مالنگه زن ها مي خوانند: مَه بده مَهتو بده يه كله آفتو بده يه كله مَهتو بده مردها مي خوانند: اي خودا اي خور دتو اي خودا آفتو بدي شو بِشو مهتو بدي امي كَركُن چيك بپيس امي بيجارُن بِج بپيس امي مَهَلُن توم بپيس امي آقايُن چاروق بپيس اي خودا اي خور دتو اي خودا آفتو بدي شو بِشو مهتو بدي دست ها گاه به دعا بلندند. بچه مي خواند: يه كله آفتو بده يه كله مهتو بده ستيز آفتاب و ابر سياه ادامه دارد. بچه مي خواند: يه كله آفتو بده يه كله مهتو بدهآفتاب كمر ابر سياه را مي گيرد و مي چرخاند. يك دور ، دو دور ، سه دور. ابر بر زمين مي افتد. نوازندگان آواي شادي سر مي دهند. بچه مي رقصد. مردها مي رقصند و زن ها. همه با هم مي خوانند: يه كله آفتو بده يه كله مهتو بده آفتاب فرياد بر مي دارد: آمدم. بهارم. چوبش را بر مي دارد. بر تن آهو مي زند. آهو بر مي خيزد. ساز مي نوازد. آهو مي رقصد. بچه مي رقصد. زن ها مي رقصند و مردها. بچه طبقي بر سر دارد و مي رقصد. زن ها سنج هاي كوچك انگشتي مي زنند. مردها به شادي مي رقصند و كرب مي زنند. مردي از مردها كوزه اي سفالي بر سر چوب كرده و در پي آهو و راوي در حركت است. يكي از مردها كه پيش تر ابر سياهي بوده كيسه اي بر دوش مي نهد و در پي آن ها روان مي شود. راوي( رابچره)، آهو ، مردي با تن پوش بره و مرد كيسه بر دوش در پي هم مي چرخند. ساز بسيار شادمانه و بهاري مي نوازد. زن ها و مردها و بچه در پي آن ها در چرخشند. راوي مي خواند: رابچري رابچريزن ها مي خوانند: مي آهو را راي چره مردها مي خوانند: مي آهو را راي چره زن ها مي خوانند: مي آهو مُرغُنه خُره صت تا بِ كم تر نُخُره مردها مي خوانند: اي آهو جُن گولِ ريش يه واز بُكون اربابِ پيش راوي مي خواند: رابچري رابچري مو چِرَنم اي مالُنِه يه اي مالُنِه او مالُنِه مو چِرَنم گوسُندُنِه وَرَكُنِه بوزكُنِه زن ها مي خوانند: ارباب زن بيه بيرون نيگا بُكون وَرَكُنِه راوي مي خواند: رابچري رابچري خوجير چره آهو وره زن ها مي خوانند: جير بچره جوربچره نيگا بوكون اي آهويهمردها مي خوانند: سال آرِه مال آرِه بركت اَرِه نيكبَت بره زن ها مي خوانند: اي آهو مُرغُنه خُرِه باغِ مييِن دُنه خُرِه تازه اَرِه كُنِه بَرِه چَكِچي هدين مي آهويه راوي مي خواند: رابچري رابچري آهو وره زن ها مي خوانند: ساقي دَرِه اي خُنِه ره او خُنِه ره هم شَمه ره هم اَمه ره همه مي خوانند: رابچري رابچري رابچري رابچريهر كس هر چه دارد به درون كيسه مي ريزد. كيسه دار دوري مي زند و آن چه در كيسه دارد بين همه تقسيم مي كند. همه با هم مي خوانند: بهار بِمَي بهار بِميبهارِ مي گَلّه بمي بهارِ مي آهو بمي بهارِ مي گلّه بمي گول بِمَي سبزه بِمَي شادي بِمَي خنده بِمَي راوي مي خواند: رابچري رابچري مي آهو را راي چره مي آهو مُرغُنه خُره صت تا بِ كم تر نُخُره ساز بهارينه و به شادي مي نوازد. |